تبليغاتX
کلبه تنهایی

کلبه تنهایی

بهار آمد از پشت کوه انبوه...شکفتن شد آغاز ... دریغا که من چون زمستان سرد به پایان رسیدم

اولین روز دبستان بازگرد

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 10:49  توسط شیوا  | 

نمیدانم چه میخواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب و روز

چه میجوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

ز جمع آشنایان میگریزم

به کنجی میخزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود میدهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

 

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گل خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزد از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

منبع : وبلاگ خانم کوچولو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:27  توسط شیوا  | 

آموخته ام...

 

آموخته ام …… بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است

  که زیر پای پیر ترین فرد  دنیاست .

آ‌موخته ام …… وقتی که عاشق هستید عشق شما

 در ظاهر نیز نمایان می شود.

آموخته ام …… تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است

  که به من می گوید : تومرا  شاد کردی .

آموخته ام …… داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی

 است که در دنیا وجود دارد .

آموخته ام …… که هرگز نباید به هدیه ای

از طرف کودکی ( نه ) گفت .

آموخته ام …… که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر

 به کمک کردنش نیستم دعا کنم .

آموخته ام …… که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما

جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما

احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور

از جدی بودن باشیم .

آموخته ام …… که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است

 هر چه به انتهایش

 زدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .

آموخته ام …… که پول شخصیت نمی خرد .

آموخته ام …… که تنها اتفاقات کوچک روزانه است

  که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام …… که چشم پوشی از حقایق

 آنها را تغییر نمی دهد .

آموخته ام …… که این عشق است که زخمها

 را شفا می دهد نه زمان .

آموخته ام …… که وقتی با کسی روبرو می شویم

 انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .

آموخته ام …… که هیچ کس در نظر ما کامل

  نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام …… که زندگی دشوار است

  اما من از او سخت ترم .

آموخته ام …… که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلکه

  شخص دیگری فرصت از دست داده

 ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام …… که لبخند ارزانترین راهی است

 که می شود با آن نگاه را وسعت داد.

آموخته ام …… که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم

 ما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام …… که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ،

 اما تمام شادی ها

 و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا

 رفتن از کوه هستید .

آموخته ام …… بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان

  است : وقتی که از شما

 خواسته می شود ،‌ و زمانی که درس زندگی

 دادن فرا می رسد .

آموخته ام …… که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر

 می خواهد فقط دستی است

برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 22:4  توسط شیوا  | 

 
دهانت را مي بويند

 مبادا كه گفته باشي دوستت مي دارم.

 دلت را مي بويند

 روزگار غريبي ست، نازنين

 و عشق را

 كنار تيرك راه بند

 تازيانه مي زنند.

   عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

  در اين بن بست كج و پيچ سرما

 آتش را

 به سوخت بار سرود و شعر

 فروزان مي دارند.

 به انديشيدن خطر مكن.

 روزگار غريبي ست، نازنين

 آن كه بر در مي كوبد شباهنگام

 به كشتن چراغ آمده است.

  نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

  آنك قصابانند

 بر گذرگاه ها مستقر

 با كنده و ساتوري خون آلود

  روزگار غريبي ست، نازنين

 و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

 و ترانه را بر دهان.

   شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد 

 كباب قناري

 بر آتش سوسن و ياس

   روزگار غريبي ست، نازنين

 ابليسِ پيروزمست

 سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است. 

  خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 0:2  توسط شیوا  | 

دلبستگی های تو با آیینه

من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم

 که بر دیدار روز افزون خویش عاشق تر از مایی.....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 17:20  توسط شیوا  | 

عشق.....

       
      از افسانه ها نگو
      مجنون ، فرهاد ، بیژن ، خسرو ... همه خاک شده اند!
      از خاکشان هیچ عاشقی نروییده است
      اگر باشد برای "من" نیست
      نخواهد بود
      داستان ها بافته شده اند
      قصه ها به سر رسیده اند
      کلاغ ها به خانه شان رسیده اند
      دیگر نه چشمی است و نه گوشی
      برای خواندن و شنیدن ِآن همه عشق...
      دیر به دنیا آمده ام!
      
      و خداوند عشق را آفرید
      زمین و زمان و آدم را با عشق خلق کرد
      و قابیل با دستانش عشق را خفه کرد
      با سنگ بر سرش کوبید
      چالش کرد
      
     
"مرد" عشق را جا گذاشته است
      در قبر هابیل...
      
     
| مریم | ها همه مقدس اند
      بی هیچ عاشقی ، عشق می ورزند
      به زمین و زمان و انسانیت
      و جوابشان فقط فحش ، ناسزا ، بدبینی ...
      | مریم | ها همه عادت دارند
      به روزه ی سکوت
      به تحمل هر چه هست و نیست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 16:3  توسط شیوا  | 

از فردا بي خبرم ...

ديروز نگران امروز بودم...امروز دلتنگ ديروزم...

و تو ...

با شتاب به سوي فرداها ميروي ..

و از من دورتر و دورتر مي شوي...

و من ...

با خاطرات تلخ تراز زهر ... در امروز مانده ام...

مي دانم كه فردايي وجود ندارد...

فقط نمي دانم بايد چگونه وداع كنم...

براي من دلتنگي نكن  ... دلتنگي ات را نمي خواهم ...

براي من اشكي نريز ... اشكت را نمي خواهم ...

فقط .... فقط ....

كاري كن بتوانم تورا ببخشم ....

هركاري كردم  اما نشد .... نتوانستم ...

بخشش كارآساني نيست ....

چون بند زدن دل شيشه اي ام ممكن نبود....

نگرانم كه بعد من ...

با دلي كه شكستي و به گورش سپردي ..

درچه جهنمي دست و پا خواهي زد !!!!!!!!!

اي كاش ميماندم و سوختنت را ميديدم... اي كاش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 19:23  توسط شیوا  | 

بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!

     و به گل های فرخفته به دامان سکوت

     من به یک کوچه ی گیج

     گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم

     و بر یک زمزمه ی عابر مست

     که ز تنهایی خود نا شاد است

     من به دلتنگی شبهای ملول

     و تهی مانده خود از شادی

     ذهنم از خاطرها سرشار

     و فرو آمدن معجزه در هستی من

     مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...

     من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم

     که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!

     من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور

     که در آن فانوسی می سوزد!

     و در آن جای تو مانده است تهی...

     و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!

     که ز بی آبی پژمرده شدند

     من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...

     و به یک معجزه می اندیشم....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 17:1  توسط شیوا  | 

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابریست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش...

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 20:55  توسط شیوا  | 

 
من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:29  توسط شیوا  |